خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ایل فراموش نمی شود حتی...

    رفتن از سر شوق و رجعتی از سر حسرت، این قصه ما خاکیان و آدمیان است. صداقت و یکرنگی ایل به صداقت کودکانه شباهتی تام دارد. صدای دخترکان ایل هم که بن مایه صداقتند در هیاهوی جبر نیاکانشان مسلوب الاختیار شده‌اند. پناهشان شاید ناله‌های بیصدایی‌اند که در زیر به زیبایی ترسیم شده است. این نوشته که به قلم دوست خوبم فرشاد اخترشناس به رشته تحریر درآمده، از نوستالوژیک خارق العاده‌ای برخوردار است، وی با رندی تمام با علف درس استقامت می‌آموزد، خدا را چه ساده اثبات می‌کند، فلسفه را به چالش می‌کشاند و نوستالوژی هایش را در بوی علف و رنگ برگ و مرگ رنگ به چشمان دخترک پیوند می زند تا عفت و پاکی را نماد انسانیت ایل کند. در زیر با هم می خوانیم:

    باز به شهر برگشتم: باز بسان کودک دیروزِ چشمانم، چشمانم در ایل ماند. به شهر برگشته‌ام اما، چقدر دلم تپ‌تپ ایل می‌کند؛ هنوز  مدهوشم، هنوز کودک دلم بی‌تابیِ زعفران می‌کند... هنوز کفش‌هایم بوی خاکِ آبادی می‌دهند، دلم بوی سبزه، رنگم بوی آب، و انگشتانم بوی باد. باز به شهر برگشته‌ام و دوباره از روی قفسه، «روزگار سخت» دیکنز را قاپیدم تا سرم به صفحه‌ها سرگرم شود! دوباره آمدم و هزار رؤیای ویرجینیا ولف شکاک را در «اتاقی از آن خود» ورق زدم تا کنار او و با او، فریاد آزادی‌خواهی زنان را سر بدهم و با فمینیسم هزار واژه را زیر و رو کنم تا بگویم چرا دختر خاله‌ی عزیز من، نگاه خسته‌اش را در چارقد سیاهش زندانی‌ کرده بود! باز فلسفه‌ی پوچ کامو و قصه‌های ناتمام میشل بوتور، باز پوچی و هیچ... و هیچ... باز صدای زنگ بتهوون و خش‌خش مرگ مونالیزا و فریادهای ونگوک در شب پرستاره، باز هزار سؤال و جوابِ همه پوچ! و از همه مهم‌تر، فلسفه و کوانتوم؛ بیگ‌بنگ، و قصه‌ی تولد کهکشان، قصه‌ی مرگ ستاره‌ها، قصه‌ی خدا و ذره‌ی هیکس و فلسفه‌ای که فلسفه را نیست کرده است! باز به شهر برگشتم و هزار ابهام کلافه‌ام کرده است! هزار سؤال بی‌جواب، هزار جواب بی‌سؤال!  با ایل خدا را چه بی‌ریا پذیرفته بودم؛ بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ فلسفه‌ای، بی‌هیچ سؤالی؛ حتی شب‌ها کنار درخت بلوط، زیر نور هزار ستاره‌ای که به چشمانم زل زده بودند، با چشمان خدا رقصیدم... خدا را کودکی کرده بودم و کودکی‌ام بزرگترین دلیل وجود خدا بود؛ وقتی به علف می‌نگریستم که لاغر و سمج قد می‌کشید، و بلوطی که قامت برافراشته بود تا در پیوند مقدسی، برگ را به همبستری باد ببرد و باد که در همبستری بی‌گناه برگ، ساز می‌نواخت و یاد می‌سرود... و در شب زفاف باد و برگ، که غروب رنگ را خلق می‌کرد تا گواهی باشد بر عفاف پسینی که هنوز به بطلان نرفته بود! و چشم دوختم به چشمان سیاه دختری، که هنوز هوای فمینیسم به سرش نیفتاده بود؛ هیچگاه در تلاطم دنیای کافکا، سرگشتگی را نزیسته بود و چشمانش بوی آب می‌دادند، بوی خاک و بوی آبادی؛ من آبادی را در چشمان سیاه دختری زیسته بودم که در دامن کوه، دامن گسترانده بود تا خاک را برای تنها شاهد وهم‌ناک فردا روزی، الک کند تا شاید جاودانگی را نوشیده باشد. آه ای دختر ایل، ای دختر باد و برگ، ای دختر دشت، به چشمامنت بیندیش؛ چرا که خاطره‌ی هزار یاد را در خود نگه داشته‌اند، نه سرگیجه‌ی فلسفی می‌گرفتیم و نه در رؤیای خام «اتاقی از آن خود» هوس سرودن مرگ را کرده بودی. چشمانت را دوست دارم؛ چراکه خاک‌خورده‌ی هزار آوازی بودند که می‌خواستی و نمی‌سرودی و من به جان کودکِ چشمان تو قسم می‌خورم، به جان چشمان تو قسم می‌خورم که فرزند ایل بمانم؛ حتی اگر ناقوس فلسفه را، در شب تنهایی تنهایِ انسانی که در رنگ، سرود مرگ می‌پاشید تا آن‌سوی جهان به‌صدا درآورم. و باز هم؛ ای دختر ایل، ای دختر آبادی، باور کن فلسفه تنهایی است، فلسفه مرگ است، فلسفه سرگردانی است، فلسفه هیچی است و هزار سؤال که پشت سؤال خواهد آمد؛  بلوط را به ویرجینیا وولف عزیز نفروش تا در قبالش چهار ضلع ناموزون بی‌رحم بگیری تا واژه‌ها را با رنگ شهر بنویسی و فلسفه‌ی فمینیسم را از لای برگ‌های هزار کتاب قرن بیست و یکی بیرون بکشی تا ثابت کنی حق داری به جای گردن‌بند میخک از عطر گل بابونه استفاده کنی! چشمانت را دوست دارم؛ چرا که چشمانت نماد یک‌رنگی بودند و عفاف؛ حتی وقتی در کسوت مرگ فرو می‌رفتی...

    دختران معصوم که با فروش کنگر و برنجاس درامدی اندک نصیب خود می کنند

    با رویت دوربین و بواسطه عفاف کودکانه شان فرار را بر قرار ترجیح دادند!

    امروز از ایل برگشته‌ام؛ در آینه خودم را دیدم؛ چشمانم هنوز رنگ آبادی دارند، اما در سر هزار سودای شهری! هزار خاطره با خودم به شهر آورده‌ام که تا روزهایی خاطرم را به خاطر سبزه گره زده باشم؛ ولی می‌ترسم؛ از فردا می‌ترسم؛ از فردا که خاطره‌ها روی طاقچه غبار بخورند و دلتنگی‌هایم در مشغله‌های بیهوده‌ی شهر از دست بروند! از مرگ دلتنگی‌ام برای چشمان دختری می‌ترسم که روزی هراسان از مرگ بلوط، به چشمانش سوگند خورده بودم که بلوط را از یاد نخواهم برد! من چقدر تضاد دارم! چه اتفاقی برایم افتاده است؟! در تضاد بلوط و ماشین مانده‌ام؛ نه بلوط از خاطرم محو می‌شود و نه ماشین دست از سرم بر می‌دارد؛ ولی می‌ترسم؛ می‌ترسم روزی بیاید که دلتنگی بلوط خاطره شود!

    هی، من چقدر هولناکانه با خودم صادقم!!! مرگ بلوط!!! و گاه دلتنگ دلتنگی‌هایم می‌شوم؛ می‌ترسم روزی فقط من بمانم و هگل، من بمانم و صد سؤال از چیستیِ خدایی که در چیستش ابهام می‌نوشم! از روزی می‌ترسم که کنار برج ایفل عکس یادگاری بگیرم تا برای چشمان دختری پست کنم که روزی خدا در چشمانش به رقص درآمده بود و من خدا را به بلوط سوگند خوردم که چشمان مادرم را از یاد نبرم! هی ایل، دلم برای خاطره‌هایت تنگ می‌شود... هنوز بوی کاه می‌دهم و با همه‌ی این حرف‌ها، باور کن روزی دوباره به خاک و بلوط بر خواهم گشت و باز خاطری و باز خاطره‌ای.


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : هزار ,چشمان ,بلوط ,فلسفه ,روزی ,سؤال ,است، فلسفه ,هزار سؤال ,چشمان دختری ,می‌ترسم روزی ,برای چشمان ,برای چشمان دختری ,
    ایل فراموش نمی شود حتی...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر